پویاسامانه

تاریخ نمایش این آگهی : 1396/02/09 <br/> تعداد بازدید تاکنون : 117049 <br/> تعداد کلیک :  35 تاریخ نمایش این آگهی : 1396/02/09 <br/> تعداد بازدید تاکنون : 80271 <br/> تعداد کلیک :  20
کد خبر : 128950 تاریخ ثبت : 1395/9/28 08:24 نظرات تایید شده : 10
عبدالرسول عمادی

یک فرهنگی باسابقه بوشهر و مساله امتحانی مرگ

امشب آقای محسن عمادی خواهر زاده عزیزم اطلاعیه ای را برایم فرستاد حاکی از درگذشت مسعود پور غلام.
خبری تلخ که هر کاری می کنم هضمش نمی شود کرد. آدم پوست کلفت است و معمولا سعی می کند جوری از زیر سنگینی و تلخی های اخبار در برود. من معمولا سعی می کنم این جور خبر ناجوری را ابتدا نشنیده بگیرم تا ذهنم قدری به آن عادت کند اما این بار نمی شود. خبر را ساعت نه، ده شب دریافت کرده ام و شب از نیمه گذشته و این خبر در دلم دور می زند.
گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد

بعضی مرگ ها کاری بزرگ هستند؛ به قول محتشم کاشانی
ای مرگ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها در این ستم آباد کرده ای

همه ما به دنیا می آییم و می میریم و این سنت تعطیل بردار هم نیست، کسی هم بنابراین منتظر حیات جاوید این جهانی برای مسعود پور غلام نیست، اما وجدانا جنس بعضی از آدم ها کلا از جنس زندگی است و باور مردنشان راحت نیست. بعضی آدم ها نامشان انرژی زاست و تکرار نام آنها تکرار قواعد زندگی است و مسعود پور غلام از آین جنس بود.

مسعود سالها مسئول امتحانات اداره کل آموزش و پرورش استان بوشهر بود و آن قدر با همه صمیمی و راحت و افتاده بود که کارمندان اداره کل از مدیر کل تا همه او را به همین نام صدا می زدند مسعود، و همه وقتی می گفتند مسعود حس نزدیکی و مهر و محبت بیشتری نسبت به او می کردند.

مسعود از زمانی که من دانش آموز بودم نیروی فعال و زحمت کش امتحانات اداره کل بود و بود تا من مدیر کل شدم و او همچنان با موتورسیکلتی که همیشه خورجینش پاکت سوالی یا ملزومات امتحانی در خود داشت می رفت و می آمد.

من مدیرکل که شده بودم وقتی می آمد پیشم یک احساس خجالتی داشتم او خیلی بزرگ و مهم بود و من این را از دوران دانش آموزی ام می دانستم و حالا من مدیر مافوقش بودم اما نمی توانستم چنین حسی داشته باشم وقتی با روی خندان و چهره مطمئن و امیدوار و ظاهری افتاده و بی تکلف می آمد دوست داشتم بلند می شدم و او می نشست اما اگر او می خواست روی آن صندلی بنشیند خنده اش می گرفت او همیشه بر زین موتورش نشسته بود.

من وقتی تازه دبیر فیزیک شده بودم از خورموج می آمدم بوشهر تا اوراق امتحان نهایی را تصحیح کنم اون زمان استان یک حوزه تصحیح بیشتر نداشت و مسئول حوزه تصحیح هم مرحوم سید جواد عین الملک بود. این آقای عین الملک بیشتر به یک فرمانده ارشد ارتش می مانست از بس در عین احترام و ادب و حفظ تشریفات رفتاری، مقرراتی و دقیق بود. ترکیب مسعود پور غلام و کسانی که در سرتاسر استان با او در برگزاری امتحانات همکاری می کردند از امتحانات یک دژ تسخیر ناپذیر نشان می داد.

آخرین بار پارسال با او تماسی داشتم. همچنان گرم و صمیمی بود و همچنان امیدوار و بذله گو و مهربان و مودب.

مسعود پور غلام از آن آدم هایی بود که اجل هنگام قبض روحشان کار سختی در پیش ندارد. چون کار کردن با آنها بسیار راحت است.

مطمئنم وقتی اجل آمده مسعود در رویش خندیده و به او گفته است بریم عزیزم هر جا میگی تا بریم. هر چه که دستور العمل گفته همون رو اجرا می کنیم. درست به وظیفه ات عمل کن و عزرائیل که می دانسته همه از درگذشت مسعود رنجیده خاطر می شوند وقتی این رفتار مسعود را دیده راحت تر شده است.
مسعود پور غلام مرد آرام و متواضع و خاکی با خاک هم مساله ای ندارد.

اگر الان من می توانستم با او تماسی بگیرم می گفت خیالت راحت باشد همه چیز خوب است و همه حوزه های تکثیر و اجرا و تصحیح مرتب است.

مسعود پورغلام راحت زندگی کرده و راحت مرده است.مرگ او بال و پری دارد با وسعت عشق

او عزرائیل را ترک موتورش نشانده و با خود برده و در راه دلداری داده و گفته است که می داند کارش سخت است.

اگر جای مدیر کل های آن دنیا بودم همانجا هم مسعود را مسئول امتحانات می کردم اما حیف که آنجا دیگر امتحانی در کار نیست ولی اعلام نتایج که هست. به نظرم نتایج را هم بدهند دست مسعود آن وقت بهشتی ها لذت خبر رفتن به بهشت را که مسعود به آنها بدهد دو چندان خواهند دید او همه افتاده های زیر ده را یا مژده شفاعت می دهد و یا آن قدر به آنها خوشرویی می کند که کسی جهنمی شدن را باور نمی کند.

اصلا خدایی که امثال مسعود پور غلام را می آفریند که یک پارچه بهشت خوبی هستند جهنم هم آفریده است؟

با کانال تلگرامی «خلیج فارس» همراه شوید